تبليغاتX
سطرهای پنهانی
از گلستان من ببر ورقی
باید دستم را بگیری؛ باور کن اگر نگیری نمی‌توانم بلند شوم.

خاطرات تو محکم به من تنه می‌زنند... دوباره زمین خوردم؛ دستم را بگیر...


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفتم تیر 1388 توسط مهسا کلانکی
دیری‌ست غمی سترگ دارد این شهر

یوسف‌های بزرگ دارد این شهر

پیراهن من سهم برادرهایم

دیدید چقدر گرگ دارد این شهر


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم خرداد 1388 توسط مهسا کلانکی
گاهی اوقات روزگار بروفق مراد نیست. امروز از کنارم رد شد ولی نگاهی به من نکرد.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ششم خرداد 1388 توسط مهسا کلانکی
دلم گرفته بود؛ گفتی بیا قائم با شک بازی کنیم؛ گفتی بازی را تو شروع کن، چشم بگذار.

چشم گذاشتم و شمردم؛ ده، بیست، سی؛ اما دیگر طاقت ندیدنت را ندارم، چشمم را باز میکنم، تو برای همیشه قائم شدی و من باز زندگی را باختم.


نوشته شده در تاريخ جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 توسط مهسا کلانکی
همیشه دلش می‌خواست نیمه پنهانش برای کسی تعریف کند؛ اما کسی را امانت‌دار نمی‌یافت.

روزی روبروی آینه نشست و نیمه پنهانش را به او بخشید


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 توسط مهسا کلانکی
خیلی خوب می‌نوشت و به نکات جالبی توجه داشت

دنیا را از زبان عزیزانی که خوار شده بودند به ما نشان می‌داد

می‌خندید تا دیگران بخندند

اما ناگهان رفت. نمی‌دانیم چرا و چطور. اما رفتنش هم برای خودش داستانکی شد.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 توسط مهسا کلانکی
زیاد وقت صرف ساختنم نکردند؛ با هرچی که دم دستشون بود ساختنم. ساختنم، همین قدر که دیگران باور کنند وجود دارم. گاهی اوقات از این موضوع دلم می‌گیرد که اگر من را کمی بهتر می‌ساختند، حالا یک مترسک تنها توی این دنیا به این شلوغی نبودم.
نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم دی 1387 توسط مهسا کلانکی
در شهر یک قفس هم پیدا نمی‌شد؛ حتی یک قفس!

اما خانه‌های شهر پر از پرنده بود و صاحبخانه قدرتمند، فرمانروای بی‌چون و چرا بر آن‌ها! پرندگان زیبا آوازهای غمگین‌شان را با لطیف‌ترین و گوش‌نواز‌ترین طنین از ته دل سر می‌دادند.

پرندگان این شهر نمی‌دانستند و شاید فراموش کرده بودند که می‌توان پرواز کرد!


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیستم آبان 1387 توسط مهسا کلانکی
خانه من بودیم، یادت می‌آید. هوا گرفته و نمناک بود، تو هم دلت گرفته بود. بلند شدی پنجره را بازکردی. من مورمورم شد. می‌خواستی مطلبی بنویسی اما نمی‌دانستی چه نامی برایش انتخاب کنی. با دلخوری رو بهت کردم و گفتم: چقدر طول می‌کشد تا عنوان را بنویسی، با لبخند نگاهم کردی، چشمان درشتت ریز شد.

حالا سال‌ها گذشته است. تو داستانت را تمام کردی، عنوانت را هم نوشتی. هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم که عنوانت این‌قدر تلخ و اندوهناک باشد.

نمی‌دانم چند روز مانده بود، دو روز، بله دو روز تا یک چهارشنبه، با خود عهد بستم که صبح زود بلند شوم تا زودتر از همیشه تو را ببینم.

چهارشنبه‌ها آمدند و رفتند، اما تو با یک تصادف سیاه عهد بسته بودی و من این را نمی‌دانستم. چهره‌ گذشته‌ات در ذهنم کم‌رنگ است، اما حالا باید چشمانت بسته باشد، پوست گردنت چروک برداشته، سرت خمیده به چپ و لب‌هایت هم حتما کبود شده‌اند...   

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یازدهم مهر 1387 توسط مهسا کلانکی
اگر لشگری سوی من آید نمی‌ترسم

اگر جنگی پیش آید دلم استوار خواهدبود

خدا نور من و منجی من است، از که بترسم

خدا پناه جان من است از که بیم کنم

مزامیر


نوشته شده در تاريخ سه شنبه یازدهم تیر 1387 توسط مهسا کلانکی
درباره وبلاگ
پروانه نيستم كه بسوزم ز شعله‌اي
شمعم كه پاك بسوزم و جان را فدا كنم
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه


Blog Skin