خاطرات تو محکم به من تنه میزنند... دوباره زمین خوردم؛ دستم را بگیر...
یوسفهای بزرگ دارد این شهر
پیراهن من سهم برادرهایم
دیدید چقدر گرگ دارد این شهر
چشم گذاشتم و شمردم؛ ده، بیست، سی؛ اما دیگر طاقت ندیدنت را ندارم، چشمم را باز میکنم، تو برای همیشه قائم شدی و من باز زندگی را باختم.
روزی روبروی آینه نشست و نیمه پنهانش را به او بخشید
دنیا را از زبان عزیزانی که خوار شده بودند به ما نشان میداد
میخندید تا دیگران بخندند
اما ناگهان رفت. نمیدانیم چرا و چطور. اما رفتنش هم برای خودش داستانکی شد.
اما خانههای شهر پر از پرنده بود و صاحبخانه قدرتمند، فرمانروای بیچون و چرا بر آنها! پرندگان زیبا آوازهای غمگینشان را با لطیفترین و گوشنوازترین طنین از ته دل سر میدادند.
پرندگان این شهر نمیدانستند و شاید فراموش کرده بودند که میتوان پرواز کرد!
حالا سالها گذشته است. تو داستانت را تمام کردی، عنوانت را هم نوشتی. هیچگاه فکر نمیکردم که عنوانت اینقدر تلخ و اندوهناک باشد.
نمیدانم چند روز مانده بود، دو روز، بله دو روز تا یک چهارشنبه، با خود عهد بستم که صبح زود بلند شوم تا زودتر از همیشه تو را ببینم.
چهارشنبهها آمدند و رفتند، اما تو با یک تصادف سیاه عهد بسته بودی و من این را نمیدانستم. چهره گذشتهات در ذهنم کمرنگ است، اما حالا باید چشمانت بسته باشد، پوست گردنت چروک برداشته، سرت خمیده به چپ و لبهایت هم حتما کبود شدهاند...
اگر جنگی پیش آید دلم استوار خواهدبود
خدا نور من و منجی من است، از که بترسم
خدا پناه جان من است از که بیم کنم
مزامیر
