براي همين سكوت ميكنم.
امضا: آدم
بلند شد و همه چيز را فراموش كرد
موجي به ساحل آمد و شنها را با خود برد
خاطرات تو محکم به من تنه میزنند... دوباره زمین خوردم؛ دستم را بگیر...
یوسفهای بزرگ دارد این شهر
پیراهن من سهم برادرهایم
دیدید چقدر گرگ دارد این شهر
چشم گذاشتم و شمردم؛ ده، بیست، سی؛ اما دیگر طاقت ندیدنت را ندارم، چشمم را باز میکنم، تو برای همیشه قائم شدی و من باز زندگی را باختم.
روزی روبروی آینه نشست و نیمه پنهانش را به او بخشید
دنیا را از زبان عزیزانی که خوار شده بودند به ما نشان میداد
میخندید تا دیگران بخندند
اما ناگهان رفت. نمیدانیم چرا و چطور. اما رفتنش هم برای خودش داستانکی شد.
اما خانههای شهر پر از پرنده بود و صاحبخانه قدرتمند، فرمانروای بیچون و چرا بر آنها! پرندگان زیبا آوازهای غمگینشان را با لطیفترین و گوشنوازترین طنین از ته دل سر میدادند.
پرندگان این شهر نمیدانستند و شاید فراموش کرده بودند که میتوان پرواز کرد!

